من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی میبینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمنهای قدیم

به طلایی هایی ِ که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نارس مرگ ِ آب را معنی کردم.

 

 

سهراب سپهری





نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸



 

وقتی 14 سالم بود فکر میکردم برای فهمیدن زندگی فقط تا 20 سالگی زمان میخوام........... سالها از 14 سالگی من گذشته و حالا فکر میکنم برای فهمیدن زندگی به همه ی لحظات بودنم احتیاج دارم. اصلآ زندگی نه فهمیدنی و نه تعریف کردنیهِ حتی شک دارم به حقیقتی مربوط باشهِ فکر میکنم بیش از هر چیز واقعیتیه که هر کس به شیوه ی خودش تجربه اش میکنه. دوست دارم تا آخرین لحظه ای که فرصت دارم ببینم ِ بشنوم ِ بخونم و زندگی کنم. زندگی واژه ی قشنگیه ِ اصلآ واژه نیست ِ شاه واژه ست.

سلام به 28 سالگی!

 





نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸



 

من سفر را دوست دارم.با خود فکر می کردم که سفر همیشه پیمودن شهرها نیست. که گاه در جای خویشتن و در آدمها نیز سفر معنا می یابد.

سفر در یک انسان... از آنچه می نماید تا آنچه هست.سفری که گاهی ساعتی بیش نیست و گاه ماه ها به طول می انجامد. سفری که هرگز بی ارمغان نیست. ارمغانی که اگر چه گاهی خوشایند نیست ولی یادگار سفری است که به تو کمک کرده تا ساخته شوی و در این تناقض ها بزرگ شوی.........

این امضای آدمهایی که از آنها می گذریم و بر ما می گذرند است که از روح شاهکار هنری معتبر میسازد.و بدانیم که همیشه زیباترین شاهکارهای هنری را الزامآ آدمهای خوب نساخته اند....





نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸



 

 

این یک نقاشی است.طرح زدن واژه با حروف بر صفحه ی سپید کاغذ. من این چیدن کنار هم واژه ها را دوست دارم. و این تابلویی را که پیش چشمم جان می گیرد.هر چند خط خطی های مردد و بی تجربه باشد. این یک نقاشی است برای همه و هیچکس.نقاشی ای که نوشتن می نامم اش. بازتاب آرزوها و رویاهای دور و درازی که اگر چه به واقعیت راهی نبرند، از داشتن شان خوشحال و از گام هایم بسویشان –هرچند هیچ گاه رسیدنی نباشد- مغرورم.

آن چه مرا آرزوست، دیر میسر شود              

وین چه مرا در سر است، عمر در این سر شود

 





نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۸